آره تا جایی که میدونم یه بار اونم خیلی ناراحت و پشیمون شدم و فهمیدم از کجا خوردم
من مامان بزرگم خیلی اهل نماز و عبادت هست .یعنی تموم حرفاش از خدا و نمازه و قران هست
میره خونه بچه هاش .میگه میخام بخوابم یکی باید پیشم بخوابه که صدا نفس هاشو بشنوم وگرنه میترسم.من یه بار پیش خواهرام غر زدم که مامانبزرگ که انقدر نماز میخونه چرا به وجود خدا اعتقاد نداره؟ من با اینکه یک هزارم اون عبادت نمیکنم ولی نمیترسم از تنهایی
کمتر از یک هفته وقتی بچه هام میرفتن مدرسه تو خونه وقتی کار میکنم احساس میکنم یکی پشت سرم وایساده .باور میکنین هر چند دقیقه یکبار برمیگشتم ولی میدیدم خبری نیست قشنگ حس میکردم وقتی تو آشپزخونه جلو سینکم از تو حال یکی داره نگام میکنه
خودمونیم .مثل دیوونه ها شده بودم 😔
خیلی پیش خودم و خدای خودم شرمنده شدم از حرفی که رتجع ب مامان بزرگم زدم