بابام مشکل شکاکی یا مریضی پارانوئید داره از بچگیم اینقدر پدرش اذیت کزده مشکل روانم داره در و همسایه نمیشناسه دعوا میکنه داد میزنه آبرومون رفته
۲۳ سالمه تا حالا با دوستام جایی نرفتم از بس فکرم مشغول بود چندسال پشت کنکور موندم آخرم دارم یه رشته چرت تو دانشگاه آزاد میخونم
نزدیک خونه ما دانشگاه بود من یه مسیر دور ۲ ساعته رو انتخاب کردم ک فقط نیاد تند تند دانشگاه آبرومو ببره مامانمو خیلی اذیت میکنه نمیزاره جایی بره یا با دوستی باشه مامانم اینجا هیچ کسیو نداره خیلی تنهاس منم میرم دانشگاه یه ۱۰ دقیقه دیر میکنم مغز مامانمو میخوره میترسم مامانم خدایی نکرده از دستش دق کنه خیلی مظلومه
دوست من ک باباش سخت گیر تر بود اللن بهتر شده با دوستاش همه جا میره و پیاد من با ۲۳ سال سن نمیتونم برم
همیشه ام تو خونه جنگه روانم بهم ریخته الانم به من میگ چرا ازدواج نکردی چرا کسی تورو. نمیخاد انگار گزاشته وارد جامعه بشم نمیدونم چیکارکنم واقعا خستم دوست دارم بمیرم کسیم ندارم باهاش درد و دل کنم
من ک ۲۳ سالمه منو میزنه کتکم میزنه چیزی میگم😔😔