سلام
داشتم داستان زندگی یکی از اعضای نی نی سایت رومیخوندم ک توفکرافتادم ک قصه ی زندگی خودم روبگم تابلکی بتونین راهنماییم کنین چون واقعا از دست خودم خسته شدم ....
۲۶ سالمه....متاهلم ی بچه کوچیک دارم و دوباره ناخواسته باردارشدم...قصه ی زندگی من مثل این دوستمون پرازفراز ونشیب بود واقعا تاثیر ات کل این فراز ونشیب ها حال روحیمو داغون کرد.ازاول زندگیم بگم ک توی خانواده پرجمعیت وبچه اخر هستم...پدرومادرم مرتبا حواسشون ب فرزندان پسری بود و بدخترابها نمیدادن ...یادمه حق نداشتم چیزی بخوام واگ چیری خواستپ اول باید برای پسراشون تهیه کنن و بعدمادختراحق دخواست داشتیم ..
تا۱۲ سالگی پیششون بودم وازون ببعد پیش یکی ازاقوام نزدیک(خواهرم) زندگی کردم تا موقع ازدواجم...شدیدا از جانب خواهرم بمن فشار واردمیشد مدام تحقیر کتک ازارواذیت وتا پیش مادرم گله میکردم میگفت درست روول کن وبیا خونه ومن میدنستم ک ازدواج درانتظارمه مقاومت کردم.بگم ک دراین فاصله کودکی ازجانب برادرم وپسر عموم بهم تجاوزشد درحدی ک منو لمس میکردن و من همیشه ازاونهافراری بودم.رفت ورفت تااینکه برای ادامه تحصیل منزل خواهرم رفتم و ازدست انهاخلاص شدم.دراین مدت عاشق پسر عموم شدم و اونهم منرومیخواست ک بدلیل مخالفت مادرم وصلت سرنگرف وبه خواستگار دیگری جواب مثبت دادم.بگم ک دراین فاصله سرکوفت های مختلف ازطرف خواهرم میشنیدم .واما دوشب بعدازعقدم خواهرم بامن بحث مفصلی کرد ومرتب بمن گفت ک تو بدبختی وشوهرت (پسری ک تازه باان عقد کردی خسیس و ندار هست وهیچ کاری برایت نمیکند و من تحت تاثیر وابستگی بیش ازحد وقبول داشتنش سخت ب حرفاش فک کردم اماخواهرم دست برنداشت و مرتبسر بهانه های کوچک بامن بحث وحتی کتک میزد وحتی یک بار بادسته جارو برقی انگشت دستم راشکست فقز بخاطر اینکه طرفداری شوهرم راکردم.من هم ۷۰ قرص کارمازپین مصرف کردم ودو روز درکمابودم.کاش برنمیگشتم.وختی یادم می اید ک چطور تو ساعات اولیه ک حالت مست بودم ازداروها دوبرادرم چطور باچک بجونم افتادند ک ابرویمان رابرد وخواهر اشغالم هم طرفداریم رانکرد.بعدازدوروز بهوش اومدم و شوهرم بعدها قضیه رافهمید ینی من بهش گفتم.حتی ب او گفتم ک بخاطر بحث تو اینکاروکردم وتمام بلاهابی ک ابجی م سرم اورد روگفتم.(البته بعداز جشن ازدواجمون)تااینکه شوهرم قبل ازجشن عروسی چن روز قطع رابطه کرد باهام ومن ازطرف خانواده وخواهرم وشوهرم تحت فشاربودم شدیدا.شوهرم بخاطراینکه خانوادش فهمیدند ک من شرط خونه گذاشتم گفتند قطع رابطه کن واو هم ۲۰ روز ن زنگ زد ون حتی ب دیدنم امد .اون روزها ب حرف خواهرم رسیده بودم ...سختتتتتتت گذشت تااینکه عروسی سر گرفت و من شب عروسی تشنج کردم.و بعدازون چندین بار رفتم دکترمغز واعصاب و روانپزشک وهمگی گفتند افسردگی شدید وتشنج داری.گفتند روی اعتمادبنفست کارکن.گذشت تااینکه من دارومصرف کردم وبهترشدم امادوباره ناخواسته باردارشدم و دکترها گفتند داروهاتوقطع کن ممکنه بچت مشکل پیداکنه ومن داروهامو قطع کردم.البته بگم ک الان باشوهرم چندان سازگاری ندارم .وخواهرم بارها بمن گفته ک شوهرت بدردت نمیخوره وطلاق بگیر الان هم سراین بارداری شدیدا تحت فشارم چون همه بمن سرکوفت میزنند ومن تاکمی کم بیارم شوهرم ازخونه میزنه بیرون بهم بی محل شده حتی وختی حالم بدمیشه تنهام میزاره ومیره .بارهاگفتم بچشو بزارم وبرم خونه بابام تابلکه کمی سرعقل بیاد چندین باربمن گفت ک خسته شده ازدستم
این ناامیدم کرده من حتی خانوادا درست حسابی ندارم ک بهشون پناه بیارم شوهرم میدونه ک من پسرعمومو دوست داشتم
من ازاین بچه ک توشکمهه خوشم نمیادچون هنو سرزندگیم بلاتکلیفم موندم ک بااین شوهرم ک اینقدر بمن بی اهمیته چطورادامه بدم .میخوام راهنماییم کنین واقعا نمیدونم چیکارکنم تصمیم گرفتم هرطورشده بچه روسقط کنم چون حالم خیلی داره بدمیشه وشوهرم قصد ندارا دوباره منوببرا پیش روانپزشک .ب اعتقاد اون اعتیاد همسرب دارو و سنیدن اطرافیان مهمتراز حال بد همسرشه من بااین زندگی چیکارکنم ؟؟؟توروخدانگین قصه بافت به جان بچم عین عین حقیقت. روگفتم .