بابام میگف موقع ای که تو ارتش بودم بچه های همین ارتشی ها میرفتن کفش های کل ی ساختمون رو میدزدیدن با کفش های ساختمون دیگه عوض میکردن میگف همش مکافات داشتم از دست بچه هاشون هر روز باید نامه میزدم به فرمانده ای😂💔
کاش آنقدر آب داشتیم تا جهنم را خاموش کنیم و ای کاش آنقدر آتش داشتیم که بهشت را بسوزانیم تا مردم خدا را برای خودش بپرستند(زرتشت)😅🗿
برای منم پیش اومده متاسفانه ولی من در شرایط بد خندم میگیره
دختر عموی من هم مثل شماست اونروزی سر مادرش خورد به دیوار داشت باهامون حرف میزد متوجه نشد این دختر عموم دیگه از خنده نمیتونست حرف بزنه خیلی مهربون و دل رحمه ولی اینو دیگه نمیتونه توی حوادث نخنده
كسى باش كه وقتى مردم تو را ميبينند بگويند هنوز دنيا امن و امانه