سلام بچه ها امروز یه اتفاقی افتاد خیییلی حالم بد شد اصلا یه حس خیییلی بدی دارم
امروز دوست پسرم یه کار اداری داشت و بخاطر اینکه نتونست بره منو فرستاد براش انجام بدم
منم رفتم و اون آقایی که داشت کاراشو انجام میداد بین حرفاش یهو پرسید خانومشی ؟و منم سری تکون دادم و گفتم آره و به نظرم اصلا چیز مهمی نبود چون نه منو نمیشناخت نه اونو
بعد حالا این آقا یکی از فامیلای دور دوست پسر من دراومده و امروز به دوستش زنگ زده و گفته مبارک باشه فلانی ازدواج کرده
و اون فرد هم اومده این داستان رو برای دوست پسر من تعریف کرده و حالا میگه که تو آبرومو بردی تو فامیل و الان دوستام مسخرم میکنن بابت این اتفاق
الان من باید چیکار کنم
من اصلا منظوری نداشتم و فکر نمیکردم چیز مهم باشه
ولی الان یه حس خیلی بدی مثل دخترای آویزون که خودشون میخوان به یکی بچسبونن دارم
و از طرفی اخلاقای دوست پسرمم خیلی عوض شده بعد این اتفاق