نمی دونم چند دقیقه یا چند ساعته .. اصلا کی در جمع ِ شلوغ خانوادگی اسم همسایه ی قدیمی رو آورد ؟ کی یاد پیر زن 80 ساله قدیمی افتاد ؟ کی وسط حرف ها و خنده ها و صدای تی وی گفت 《 حاج خانم صاد 》 ؟
نمی دونم چه اتفاقی افتاد که بحث جمعی به اونجا رسید ، اما اعتراف می کنم که بعد از شنیدن اسم ش بعد از سالها ، دیگه در جمع نبودم .
به خواهرم گفتم 《 شاید زنده س 》صدای همهمه ها رو می شنیدم که مخالف نظر لاغر و کم صدای من بودند ... این بار بلند تر تکرار کردم ... و تحکم مخالفان هم بلند تر شد ..
صحبت کردن درباره ی احساساتم همیشه سخت بوده اما بعد از سال ها تمام زورم رو جمع کردم و درباره ی احساس ِ دختر بچه ی 8 ساله ای گفتم که با شوق از مدرسه می آمد خونه و بعد از تعویض لباس فرم ، با ذوق یه رژ می زد و می رفت طبقه ی بالا ... چند دقیقه ای روی مبل آنتیک حاج خانم می لولید و کیف می کرد و هم زمان با رسیدن مادرش از محل کار ، پله ها رو دو تایی تا خونه می دوید ...
تا پایان میهمانی دنبال دلیلی گشتم که چرا دختر بچه ی 8 ساله با وجود این تفاوت سنی عاشق رفتن به خونه ی حاج خانم همسایه بود ؟ چرا مادرش مخالف رفتن دخترک به اونجا بود ؟ متن داره تموم میشه و هنوز دلیلی پیدا نکردم ...
بچه ها به نظر شما چه چیزی دنیای دخترک و پیر زن رو به هم وصل می کرد ؟ تنهایی ؟ پذیرش ؟ یا صرفا پانزده دقیقه ی یواشکی که مال ِ هر دوی ما بود ...
دلم میخواست یادی از ایشون کنم و بگم تاثیرش در زندگیم خیلی زیاد بود و در قلب من زنده ست .. با حرفاش و سکوت و حتی نگاه ترسناک ش ...
روحش شاد ..