بابا و مامانم باهم دعوا کردن منم داشتم انگور میخوردم بحث رو گرفت طرف من که زیاد میخوری وعین .... شدی بعدش منم گفتم شما دعوا کردید به من چه پاشد منو زد موهامو کشید یدونه با پا زد وسط کمرم حس میکنم دارم میمیرم آرزو میکنم بمیرم یا ازدواج کنم برم متنفرم ازشون
واااچه اغده ای اخه تو چه تقصیری داری متاسفانه از اون دسته از ادماس که یه چی میشه باهمه میرن تو فاز جنگ بیخیال باهاشون سرسنگین باش یه مدت زورش اون لحظه به کسی نرسیده سر تو خالی کرده خدا به دلت ارامش بده عزیزم
اولین بارش نیست که از بچه کی همینه به بار هفت سالم بود سیگارشو تو دستم خاموش کرد من فقط بچه بودم شبا ...
این مشکل روانی داره بابا هیچکس نیست بتونه از شر اینا نجاتت بده تا تا ازدواج میکنی یا گلم اگه کار همیششه ایندفعه که زد زنگ بزن ۱۲۳خودشون با ۱۱۰هماهنگ میکنن میان میبرنتت یه جای امن همه امکاناتم برات فراهم میکنه مدرسه خوابگاه لباس اصلا نگران چیزی نباش واقعا به داد ادم میرسن بگو من امنیت جونی ندارم جایم ندارم برم
یه بار تهدیدشون کردم با این زد صورتم کبود شد خودم از اونجا میترسم میترسم آخه میگن اونجا تجاوز میکنن
وااا کی تجاوز میکنه خوابگاهاشون کلا جداست زیر نظر نیرو انتظامیم هست عزیزم این چه حرفیه میزنی اصلا اینجوری گفتی نیست اتفاقا از فرار بترس که هرجور اتفاقی فکر کنی توش میفته
تو مرا آزردی . که خودم کوچ کنم ازشهرت ...بکنم دل زدل سنگت توخیالت راحت.....میروم از قلبت...میشوم دورترین خاطره در شبهایت..توبه من میخندی .وبه خود میگویی باز می آیدومیسوزد از این عشق...بر نمیگردم نه ...میرم انجا که دلی بهر دلی تب دارد..عشق زیباست حرمت دارد ...تو بمان تو بمان.......(کاش گریه های در خفقان وفریاد در سکوتم میدیدی بهم بد نمیکردی)