شوهرم خرجی نمیکنه توخونه ، بچه ها هیج کاری نکردم ب امیدی ک برم سر کار اونم قبول نشدم هنوز
آشپزخونم داغونه کابینت ها خراب ،پول داره ولی اهمیتی نمیده، ب هیچی تو خونه اهمیتی نمیده ، میگم حداقل پنجره ها رو رنگ کنیم میگه میخوای شروغ کنی ، من تو عمرم خرج خاصی نکردم فقط دماغمو عمل کردم ک از اون موقع هم هی بم میگه ازم سو استفاده کردی
رفتیو مسافرت بش گفتم میخوام از اونجا یه بابلیس بگیرم رفتیم بهترین چیزا بود رد شد رقت ، من از همه چیز گذشتم ب امید اینکه برم سر کار خودم بخرم
میگه ما ک نیازی نداریم اون نیاز نداره چون من دارم با قناعت زندگی میکنم همه چی روگذاشتم اگه رفتم سر کار ، البته اونروز گفت اگه رفتی سر کار پول این چند سال ک خرج کردی باید بدی
خیلی خسته ام حوصله ندارم زندگی کنم