بابام و مامانم بخاطر مریضی بابام رفتن شهر دیگه زندگی کنن. خیلی به ما بچه ها گفتن یکی تون بیاد نزدیکم . به من گفت تو بیای خیالم راحت ه . حالم خوبه .. تنهام . خلاصه بعد از چند سال من و شوهرم آمدیم همین شهر انتقال. خواهرم تنها موند. طفلی غصه ی خواهرمم میخورم تنها موند .
حالا بابام که من و خیلی قبول داشت . همه هم گفتن از تنهایی بابات درآمد خوبه شما هستید .
الان بعد از 9 ماه همه چی خوبه ها . ولی بابام رو من حساس شده .الکی ناراحت میشه . از حرفام منظور برمیداره . اگه میگم هر چی بابا بگه میگه تو مسخره میکنی . همه چی و به منظور برمیداره . میگه چراراینجور راه میری چرا اونجور. کلا رو من حساس رو به منفی شده . .خوشحال نمیشه از دیدنم . ولی با شوهر و پسرم خوبه .
حالا به نظرتون کسی ذعامون نکرده ؟یا چشم بزنه . چکار کنم