بعدها تقریبا دبیرستان که بودم بابام نشست برامون از عشقش گفت
ماهم که با بابام سر شوخی داشتیم هی میگفتیم بابا معشوقت 😆بابا دوست دخترت دیدیم😃😃😂😂
زری ازهیچکس خجالت نمیکشید
رک بود و شیرین زبون
هروقت منو میدید میگفت توعروس منی
میگفت منوباباتو که نذاشتن بهم برسیم
حداقل بچه هامونو بهم وصل کنیم باز پیش هم باشیم
انقدر توسالهای راهنمایی و دبیرستان این جمله هارو میشنیدم که باور کرده بددم که قراره بااین پسره عروسی کنم و عروس زری بشم
پسرش متین بود و منم بدم نمیومد😂
خلاصه که هربار توخیابون یامراسما همومیدیم هردو مضطرب میشدیم و نگاه هم میکردیم
مشخص بود خب زری به اونم این حرفارو میگفت که اونم اینشکلی میشد 😊