دلم نمیخواد هیچکسو ببینم
خانوادم هم که جای خود
انقدرررررر خاطرات زشت و بدی از پدر و مادرم دارم که یادآوریش قلبمو به درد میاره
از طرفی روابط خانوادگیمونم بشدت سرد
اصلا نه میرم خونه ی پدرم
نه میخوام بیان
انقدر که دلگیره
بابام که رسما مجسمه هست حتی یک کلمه حرف نمیزنه
بخواد چیزی هممیگم بگه مادر عفریتم نمیزاره
برادرام و خواهرم که زیر سایه ی ننه ی از خدا بیخبرم همه قهریم
مادرم هم که عفریته ی تمام عیار
یا میگه شیشه هاتون کثیفن
یا میگه لوسترا کثیفن
یا میخواد منو زیر سوال ببره پیش بقیه
مشکل دارم ، شوهرم ولمون کرده رفته، هزار تا بدبختی ریخته سرم، که خانوادم هم بی تاثیر نبودن! بعد یه کلمه نمیپرسن دردت چیه ؟ چیکار کنیم؟
آخه به چه دردم میخوره این رفتار و امد و این خانواده