جریان ازین قراره که عمه من یه آدم فرتوت و پیر هست
که با دختر ۴۰ سالش که مجرده زندگی میکنن
دو نفری
دخترش براش ی سفر کاری فوری پیش اومد،رفت مسافرت
دیشب بابام رنگ زد به عمه م برای احوالپرسی
عمه م گفت امشب واسه خودم گوجه سرخ کردم
فردا هم املت درست میکنمم
من دلم سوخت گفتم ای باباااااا
فردا میرم براش غذا درست میکنم
از کارای دانشگاهم افتادم
چون ترم جدید داره شروع میشه واسه همون
خلاصه امروز رفتم از صبح تا عصر خونه شون،ظرفاشون رو شستم
خودش خونه نبود،
ظهر مهمان سر زده اومد
من عجله داشتم
نهارم نخورده بود مهمان
جلوش غذا گذاشتم و ظرف های ناشسته رو گذاشتم روی اوپن
حالا شب،عمه زنگ زده به بابا هر چی از دهن بزرگوارش اومد بیرون گفت
گفته چرا اومده این همه غذا درست کرده؟چرا این عمه ظرف کثیف کرده(فقط همون ۲ تا ظرف)
به دخترام زنگ زده پشت من بدگویی کرده
دخترشم با کلی شرمندگی بهم زنگ زد و ازم تشکر کرد
از سر شب انقد گریه کردم که نگید
دفعه اولش نیست اشکمو درمیاره وقتی ۱۳ ساله بودم،من رو از خونش انداخت بیرون
و کلا ازم خوشش نمیاد
بچه ها عمه م خیلی آدم محترمیه خیلی خیلی خیلی
ولی رفتارش با من و خانواده م بده
بچه ها از قطع ارتباط نگید کا.نمیشه