سلام دوستان
من چند روز پیش با بچه هام خونه مادر شوهرم بودم...شبم قرار بود شوهرم بیاد دنبالمون بریم یه جا که کار داشتیم..همسرم زنگ زد گفت همین الان حاضر شید من همین الان میام نامیدم داشت گفت همین الان میام باید یک ساعت دیگه برم فوتبال تازه من شنیدم گفت تا دو سه دقیقه دیگه میام...منم حاضر شدم.این حرفو ساعت هفت و نیم زد ساعت هشت و نیم اومد...تو این بین مادر شوهرمم نمی دونم انگار خسته شد بود چی همش سر بچه من داد میزد از ته گلوش منم فقط حرص خوردم ولی به خاطر اینکه شوهرم میاد ناراحتی نکنه تو زندگیم ناراحتی پیش نیاد فقط سکوت کردم...چون مادر شوهرم خیلی زود بهش بر می خوره...شوهرم اومد من دیگه به اخلاقش عادت کردم... مادر شوهرم اومد نشست جلوش گفت یه زنگ نمی تونی بزنی حداقل خبر بده دیر می خوای بیای ...منم گفتم آره یه زنگ بزن آدم نگران میشه بعد مامانش گفت گفته بودی دو سه دقیقه دیگه میای الان اومدی...بعد برگشت گفت من نگفتم دو سه دقیقه دیگه میام گفتم زود میام زودم شد یک ساعت دیگه بعد مامانش هیچی نگفت من گفتم مادرت درست میگه یه زنگ بزن حداقل بعد برگشت گفت نه زود من الان شد منم لجم گرفت گفتم تو گفتی همین الان حاضر شو لجم گرفت از اینکه نمی گفت باشه باز داشت رو اشتباهش پافشاری می کرد و پرو بازی در می آورد مام داشتیم باهم حرف می زدیم آروم...یکهو مادر شوهرم اومد از ته گلوش داد زد سر من گفت نمی خوای ازش طلاق بگیر شروع کرد به دادو بیداد کردن سر من بچه هام داشتن سکته می کردن از ترس همینجور پسر دوسالم و پنج سالم داشتن گریه می کردن منم بغلشون کردم اومدم بیرون...حالا شوهرم با من بی محلی می کنه...الآنم بچه هامو برداشته بدون اینکه به من حرفی بزنه رفته خونه مادرش منم خونه تنهام....