پدر من از اول خانواده اینا رو شناخت .گفت کمتر رفت و آمد کنیم به نفعه خودمونه...ما هم نمیرفتیم شاید سالی یه بار اونم داداشم اصرار میکرد بیاین خونم..مام میرفتیم...یه بار داداشم دعوتمون کرد بعد یه سال ...چشمتون روز بعد نبینه ..همون روز که ما رفتیم ..زن برادر محترم لباسای یک سالشو ریخته بود توی حیاط میشست .یه کوه شده بود...مامانم به من میگه برو کمکش :منم گفتم چه کاریه ..خوبه میدونه مهمون داره باید الان بریزه به شستن!!!اونم یه کوه لباس ..4 ساعت تو حیاط بود...خخخ .حرکتش بی احترامی محض بود.