سلام این اولین تاپیکمه فکر کنم تو نی نی سایت
من دنبال ترحم هیچکس نیستم
اومدم اینجا قبل از اینکه بمیرم آخرین تلاشمو برای زندگی بکنم
من یه مدت زیادیو اعتیاد ب داروی اعصاب ب اسم کلونازپام داشتم و نابود شدم جوری ک از خونه گم میشدم و بهم میخاستن پابند بزنن و توهم میزدم
تمام این اتفاقات بعد از اینکه متاهل شدم شروع شد
قبل ازدواجم یه دختر سر زنده و پر تلاش و زیبا بودم
انگار همسرم تمام تلاششو کرد ک منو ب دست بیاره ک نابودم کنه
بعد از عروسیم با کلی آزار همسرم برادرشو ک نوجوون بود اورد خونمون گفت باید با ما زندگی کنه تا براش خونه بگیریم و خودشم خیلی باهام سرد بود جوری ک یه دختر تازه عروس جدا میخوابید همش داد میزد دعوا میکرد جوری ک من کاملا تو خونه تنها بودم
برادرش همیشه سعی میکرد جاشو بگیره یا محبت کنه الکی
من تو دوران اعتیادم شبی ۳۰ عدد قرص بهم تعرض شد
نتونستم هیچی بگم این موضوع ادامه داشت و من مثل یه ادم مست نه حرف میزدم نه کاری میکردم این باعث شد طرف فک کنه من راضیم
بعد از اینکه بخاطر اعتیادم آسم گرفتم و ریه هام دچار مشکل شد قرصارو مجبور شدم ترک کنم ک عوارض خیلی وحشت ناکیم داشت بعد از اینکه کم کم اومدم دارو رو بذارم کنار یهو متوجه شدم چی سرم اومده و خانوادمو دوستامو اظرافیانم ب حرف اومدن ک ما متوجه رفتار های غیر عادی طرف و سواستفادش شده بودیم من شروع ب خوب شدن کردم و یه ساله تموم افسردگی شدید و اضطراب و مشکلات روانی دارم جوری ک نابود شدم بارها افکار خودکشی زده ب سرم و مدام فکر میکنم آدم آشغال و کثیفیم چندشم ب دردنخورم عوضیم یا هرزه ام یا آلوده ام
خیلی از خدا خاستم کمکم کنه خیلی سعی کردم ب همسرم بگم نتونستم ترسیدم
و جایی برای برگشتنم ندارم پدریم ندارم
همسرم آدم بدی نیس ولی خوبم نیس
تصمیم گرفتم بمونم زندگی کنم باهاش ولی نمیتونم
دارم میمیرم از خودم متنفرم
خواهرا میشه کمکم کنید ؟ حتی در حد یه جمله شاید خاستم بازم زندگی کنم نفس بکشم بمونم توی این دنیا
خواهش میکنم یه چیزی بهم بگید یه حرفی ک عذاب وجدانمو کم کنه ک اینطوری حالم از وجود خودم بهم نخوره
چه جوری برم چه جوری بمونم چه جوری خودمو ببخشم چه جوری زندگی کنمو زنده بمونم مدام در حال آسیب ب خودمم من واقعا دیگه حس میکنم نمیتونم تلاشی کنم برای زندگی ...