بچه ها یه بلاگری توی شهرمون هست که با دوستاش که بلاگرن ویدیو میگیره و اینا
من رفتم هر سه تارو فالو کردم اوناهم منو فالو کردن که خیلی تعجب کردم چرا باید سه تا پیج با فالور بالا منو فالو کنه
خلاصه که یه مدت بعدش من عکسمو استوریی کردم واوننم ریبلای کرد و سر صحبت وا شد اولین بسری بود که داشتم باهاش وارد رابطه میشدم روز اول همه چیز اوکی بود اخلاقش خیلی خوب بود بعد روز دوم من داشتم میرفتم سرکار اینم بیام داده بود که چیکار میکنی گفتم که اماده میشم و اینا گفت شغلت چیه گفتم معلم زبانم اتفاقا تو محله شماست اموزشگاهه رفتم سرکار تو دفتر داشتم چایی میخوردم یهو دیدم با دمبایی لا انگشتی اومده با رعیس زبانکده که دوستش بوده داره حرف میزنه هی هم به من لبخند میزد
برگشتنی کنارم راه میومد هی چرت و برت میگفت که بیا برسونمتو گرمه و فلان که من قبول نکردم طبیعتا و سوار تاکسی شدم اونم طی حرکات بسیار جنتلمنانه اومد تاکسی رو در بست گرفت گفت جلو در خونشون بیادش کن شماره تاکسیچیرم گرفت
بعد چند روز من سرما خوردم و زیاد حال نداشتم که یهو بیام داد بیا جلو بنجره تا نبینمت دلم اروم نمیگیره منم با بشمانی ریخته و اب دماغ اویزون سریع رفتم دیدم ابمیوه دستش وسط خیابونه با استرس فراوان ازش گرفتم و گفتم بره تا کسی ندیدتش
من این موضوعات و با دختر عموم در میون گذاشتم و اون گفتکه کلی دختر فالو داره منم که از دماغم دود میزد بیرون رفتم و با دعوا گفتم همه رو انفالو میکنی اونم گفت خوش اومدی طی دو روز چه انفالو بازی راه انداختی گفتم من خوشم نمیاد از این کارا گفت بابا همینجوری عادی فالوشون کردم بخاطر شغلمه گفتم منم اولش عادی فالو کرده بودی چیشد بعدشم نمیگم که از بیجت بنداز بیرون میگم تو فالو نکن که خلاصه دیدم ادا در میاره اینستامو باک کردم هی هم زنگ میزد شماره اشم بلاک کردم چند باریم جلو اموزشگاه اومد رو ندادم
تا این که دیروز سر کنجکاوی اینستا رو نصب کردم دیدم همه دخترا رو جز من انفالو کرده حتی خواهرشو الان چیکار کنم این اولین تجربه امه هیچی بلد نیستم