فرهاد که عشق شیرین را در دل دارد، با شوری بی پایان کار را آغاز می کند. هر روز، از سپیده دم تا نیمه شب، تیشه بر سنگ های سخت می کوبد و بی آنکه خستگی بر او غلبه کند، پیش می رود.
روزها و شب ها می گذرند و هر سنگی که از میان برداشته می شود، راه عشق فرهاد را روشن تر می کند. در این میان، شیرین نیز از حال او بی خبر نیست. گاه گاهی در تنهایی اش از دور به تماشای کار فرهاد می نشیند، اما زنجیر تعهدش به خسرو مانع از آن می شود که عشقی فرهاد را بپذیرد. با این حال، در دلش احترامی عمیق برای وفاداری و استقامت فرهاد شکل گرفته استاما این حکایت به گوش خسرو نیز می رسد. او که خود را تنها شایسته عشق شیرین می داند، از پیشرفت کار فرهاد و میزان علاقه او آشفته می شود. حسادت و ترس از دست دادن معشوق، مانند بختک بر جان خسرو می افتد و او را به حیله گری وا می دارد. در این اندیشه، چاره ای به ذهنش می رسد که می تواند این رقیب سرسخت را برای همیشه از میدان بیرون کند.خسرو، که در حیله گری سررشته ای دارد، فردی را نزد فرهاد می فرستد تا خبری دروغین به او برساند. فرستاده، در حالی که خود را به ظاهر غمگین نشان می دهد، نزد فرهاد می رود و با لحنی غمزده به او می گوید: «ای فرهاد، چرا خود را به زحمت می اندازی؟ آیا نمی دانی که شیرین دیگر در این دنیا نیست؟ او از دنیا رخت بربسته و عشق تو به سرانجامی نخواهد رسید.»
فرهاد که تنها نیروی محرکش عشق به شیرین بود، با شنیدن این سخن، گویی آسمان بر سرش خراب می شود. چشمانش تار می شود، دستانش سست می گردد، و دلش تاب نمی آورد. او که تمام هستی اش را برای رسیدن به شیرین به کار گرفته بود، حالا بی او ادامه زندگی را بی ارزش می دان فرهاد در اندوهی وصف نشدنی، نگاهی به تیشه ی خود می اندازد و سپس با ضربه ای محکم، خود را از قید زندگی رها می کند. پیکرش بر سنگ های سخت می افتد و با خونش، زمین را رنگین می کند. خبر مرگ فرهاد به گوش شیرین می رسد. او که هرگز عشق فرهاد را جدی نگرفته بود، اکنون با حقیقتی تلخ رو به رو می شود. اشک از دیدگانش جاری می شود و قلبش از درد فرو می ریزد. او که همیشه احترام خاصی برای فرهاد قائل بود، حالا درمی یابد که عشق فرهاد چیزی نبود جز پاک ترین و بی آلایش ترین عشقی که می توانست تجربه کند.
به این صورت داستان شیرین و فرهاد به پایان می رسد اما سرنوشت همچنان در حال رقم زدن ماجراهای تلخ و شیرین است و این عشق نافرجام تنها یکی از پیچ و خم های منظومه عاشقانه نظامی است...
سلام عزیزان چونکه من الان کرمانشاهم این عکس رو الان انداختم👇 از داستانش خوشم اومد خواستم به اشتراک بزارم.❤️
