دیدین تا حالا پدر مادر به بچه هاشون حسودی کنن ها
به هر چی از خوشحالی ساده بگیر تا لباس و بقیه مسایل
بچه ها از اول زندگی پدر مادرم باهام لج بودن نمیدونم چرا ولی حس میکردم اولش میگفتم شاید من اشتباه میکنم اما رفته رفته برام بیشتر کامل اثبات شد اونا خیر و صلاح منو نمیخوان و حتی به اسم این سعی میکردن تصمیمیاشونو تحمیل کنن
همیشه براشون بقیه اولویت بود
با داد و کتک همیشه باهام برخورد کرد حرف و کنایه های زهرمار
همیشه تو دهنش بود
یکاری میکردم میتوپید بهم تو الی بلی مشکل داری
تا یه ایراد جزئی میدید تو کارم دیگه قیامت بپا بود
مردم بچه دارن اینم بچه من آی بگم چیکار شی(همیشه لعن نفرینش حاضر بود نبینین من اینجا گفتم یه حرفایی میزدا کلا میخواستم محو شم اما هیچوقت نشنومشون🫠
بری به یجا برسی بدونی من چی میکشم(به من چه اون چی میکشه اخه من نه سر پیاز بودم نه ته پیاز اما همیشه هر مشکلی رو از من میدید تقصیرا همه اش گردن من میوفتاد مقصر تمام بودم اول و اخرش
انگار منتظر بهونه بود تا منفجر شه روم بهونه هم نبود یچی رو زود بهونه میکرد میپرید روم
یعنی یه ایرادایی میگرفت باور کن فکر میکردم مشکل دارم یه ایرادی چیزی شاید بچه های مردم یجور دیگه هستن
لابد یه مشکلی دارم که این این همه میگه الی بلی مشکل داری
هه درحالی که بزرگ شدم الان میفهمم چی به چیه
نه کافه نه رستوران و نه پارک و استخر گردش و تفریح گذاشتن با دوستام برم همشون رفتن گشتن کلا از نوجوونی همشون بیرون عشق و حال خوش میگذروندن
کلاسای مختلف متنوع
کلا هر غلطی دلشون خواست کردن اما ننه باباشون حمایتشون میکرد
اما ننه من انگار دشمن دیرینه خونی منه اصلا یه مدل عجیب باهام دشمن بود
حق نداشتم با دوستام برم بیرون منو تو کار خونه خلاصه میکرد
بره بیرون چی بشه کار خونه اس برای ادم میمونه فردا پس فردا شوهر اینارو میخواد اونارو میخواد اصلا بیرون چی بشه
یا برمیگشت با پوزخند و مسخره کردن میگفت شوهر کنی اون میبره میرین میگردین هاهاها😹😆
یا لباس بیرون میخواستم چند بار برگشت هر روز هرروز هم لباس نمیخرن که چخبرته قرار نیست پول هر جور دلت خواست خرج کنی
که بازم دوستام هرچی دلشون میخواست میخریدن به کنار هر ۳ ۴ ماه یدونه مانتو یا پیرهنی
کاشت ناخن همه انجام میداد
منم دلم میخواست رفتم انجام دادم خیلیم خوب شد اومدم خونه دیدم انگار پر شده حرصیه بعد یکم گذشته بود حرف چی شد نشد گفت پول هم برات گه شده دیگه میری خرج این پرتو پرتا میکنی(کلا اسممو گذاشت ولخرج نادون که هیچی حالیم نیس تا پولم میاد دستم انگار میرنم بهش هیچیم بلد نیستم)
بچه ها خرج من دربرابر خرج اون دوستام چی بود ها چی بود
۱۰۰ هزارتا یکیش هم نمیشد من میدونستم اونا چجور خرج میکنن
نذاشت به خودم برسم نذاشت بیرون برم نذاشت بگردم نذاشت با دوستام خوش باشم انگار مشکل دارم همیشه سعی کرد مانع بشه کلا با خوشی من مشکل داشت
یبار پول رو بهونه میکرد نمیذاشت یبار آبرو رو بهونه میکرد نه اینکارو کنی آبرو میره یبار دوستارو که الن بلن
یا حتی خودمو میگفت اصالتتو زیرپا میذاری با اینکارا😐
خلاصه هر جور بهونه نذاره به خودم برسم خوش باشم انگار من با دوستام ۳۰ سال اختلاف دارم اونا تو این عصر و زمومه زندگی کردن من با کصشرات این مثل ۳۰ ۴۰ سال پیش
همیشه تو زندگی دماغشو فرو کرد اصلا ازش نظر نمیخواستم خودشو زود میچسبوند دخالت میکرد اصلا حریم شخصی مگه میذاشت
تو تک تک تصمیم هام حتی جزئی ترین ها
مگه میتونستی غر بزنی
یا اصلا یه کاری میخوام بکنم فقط بهشون اطلاع میدم ببین میگم اطلاع ها نظرخواهی نه
برمیگشتن مبگفتن نه فلان کار خوب نیست اون یکی کارو بکن
حالم بهم میخورد و میخوره ازشون
دوستام رو از ۱۲ ۱۳ سالگی کار نداشتن حتی تا ساعت ۱۰ شب بیرون بودن هم چیزی نمیگفتن نه خرج کردن هاشون نه بیرون رفتن هاشون کلا گذاشته بودن به عهده خودشون اما مال من🫠