🥲الهی
منم عقدم وسط جنگ بود
تازه دقیقاً شب قبل عقدم پسرعموی شوهرم تصادف کرد رفت تو کُما
خونواده شوهرم گفتن ما که هی خونواده ها دور همیم و عقد محضریه پس کار خودمون و انجام میدیم کسی نفهمه تا حالش خوب شه یا بمیره بعداً خدا بزرگه
دیگه عقد کردیم
ماه بعدشم عروسی گرفتیم عجله ایی بخاطر عمه مامانم که سرطان داشت و حالش وخیم بود و داشت فوت میکرد