همه میدونن شوهر من اجازه نمیده دخترم حتی خونه مادربزرگش تنها بمونه.
اما خواهرشوهرم گفت شوهرم گفته با من هماهنگ کنه. منم گفتم اون جوابش منفیه فقط خواسته من جواب رد بدم خودشو خراب نکنه.
گفت بچه های جاری هم هستن. منم گفتم دخترم از دست اونا دلخوره چون تولدش رو تبریک نگفتن.(تولد دخترم با دختر جاریم یک روزه ث امکان نداره فراموش کرده باشن)
گفت یعنی وقتی با ما دهات بودین تولدش بوده؟
گفتم بله. دخترم توقع داشت مادربزرگش تبریک بگه (یعنی مادرشوهرم) که اونم نگفت.
گفت ای بابا نباید از کسی توقع داشت، گفتم من ندارم. دخترم داشت. مگه ۱۵ ساله تولد من ۱۳ بدر هست روز به اون تابلویی، همه با هم هستیم،تا حالا تبریک گفتین؟ تا حالا من چیزی گفتم؟! نه چون از کسی انتظار ندارم. الانم دخترم چشم انتظار بود.
گفت شما بزرگتری مال ما رو یادت نیست. گفتم قطعا اگه روز مشخصی بود فراموش نمیکردم
گفت فقط میخوام بگم این قضیه بخاطر خرده شیشه نبوده گفتم آیا من حرفی از خرده شیشه زدم؟
گفت فلانی(جاری من) اون اوایل به من چند بار تولدم رو تبریک گفت اما من مال اون رو فراموش کردم(با اینکه جاری با مادرشوهرم یه روز هستن) اونم دیگه تبریک نگفت
منم گفتم اونم اشتباه کردی.
دیگه دید حق با منه بحثو جمع کرد گفت پس دخترت نمیاد؟ گفتم فکر نکنم اما ممنونم از دعوتتون