در فصل بارش سنگ همچو اینه بمان
برجان دشت تشنه بنویس از عطر بهاران
در انتظار فردا شب را سحر کن
با کوله باری از نور از شب گذر کن
سر مست و عاشقانه در خود نظر کن
بشکن در قفس را از تن رها شو
از خود دمی رو محو خدا شو
خورشیدی در جان تو پنهان است دریا از یاد تو پریشان است عاشق شو زیرا عاشق انسان است 🪐 این شعر داره بم میگه دنبال خودم باشم دنبال تو باشم دنبال نور باشم ولی چرا نمیتونم چرا نمیتونم دنبالشون برم من میخام بدونم
کیستم؟ ماموریتم چیه؟ قراره کجا برم؟ و در این عالم چه جایگاهی دارم؟ مگه نگفتی خلقت کردم و هدایتت میکنم مگه نگفتی بیهوده و رها خلقم نکردی پس چرا اینقدر منو گیج و سردرگم رها کردی چرا گذاشتی حست کنم ولی الان منو از خودت منع کردی من که هیچی جز تو دیگه برام معنی نداره با چه نیروی ادامه بدم با چه معنایی زندگی کنم چرا هم هستی هم نیستی چرا منو از شر درونم رهام نمیکنی چی در من دیدی که منو به حال خودم رهام کردی مگه نگفتی وماودعک ربک و قلی مگه نگفتی هیچ گاه نه فراموشت میکنم نه رها میکنم پس چرا حالم اینه؟ بعد از این همه با تو بودن من چرا دورترینم چرا بی معنا ترینم چرا خسته ترینم