داشتیم غذا میخوردیم
بابام تموم شد رفت یکم بعد برامون توپ شوت کرد
اینطوری شد که دعوا توپ راه افتاد همو با توپ میزدیم من و بابا و ابجیام. مامانم هم به ما پیوست
آخرش ابجی کوچیکم دوغ منو که تو لیوان بود و رو سفره بود رو ریخت زمین
مامانم رو به بابا گفت این چه وضعیه زهرا(من) درست کرده ببین آخه
بابام هم سطل پلاستیکی رو برداشت کوبید رو کمر و کتفام
چهار بار کوبید فکر کنم اونم با تمام قدرت طوریکه سطل شکست
منم جثم ریز و ظریف و شکستنیه کلا استخونم طوری که جسمم شبیه ۱۴_۱۵ ساله هاست
نمیدونم چطوری دلش اومد اونطوری محکم بزنه رو کمرم و کتفام
حس میکنم استخونای کتفم و دنده های زیر کتفم مو برداشتن چون خیلی درد میگیرن وقتی میخوام یه چیز خیلی سبک رو به جلو هل بدم از درد نمیتونم
الانم داره مامانمو سرزنش میکنه که خب که چی دوغ ریخت دیگه میریزه دیگه دوغ اگه میزدم میکشتمش چی؟ کنترلمو از دست داده بودم. هی ابجیمو میفرسته که بیاد صدام کنه برم باهاشون خوراکی بخورم هی میخواد با خنده سر حرفو باز کنه ولی خب من دیگه دلم شکسته درست بشو هم نیست
دو سه هفته پیش هم مامانم با لگد زده بود رو پام کبودیش یه هفتس برطرف شده ولی دردش هنوز هست وقتی فشار میدم استخونش درد میگیره حس میکنم پام هم مو برداشته
چرا خدا شرایط همسرم رو درست نمیکنه که بریم سر خونه زندگیمون؟ چرا خدا؟ من چجوری ۶ ماه تحمل کنم؟