خیلی دلم گرفته بچه ها حس میکنم جایی تو این دنیا ندارم
من تا شش سالگی تمام توجها بهم بود ولی بعد آبجیم به دنیا اومد و یکم کمتر شد ولی منم ناراحت نبودم چون توجهشون زیاد کم نشده بود ولی دوباره نه سالگیم دوباره اون یکی آبجیم دنیا اومد دیگه از اون موقع کم کم دیگه کمتر سهمی از محبتا و توجهای پدر مادرمو دارم یکی از خواهرام اومده کلا کمد منو ریخته وسایلام را بگا داده هیچکس هیچی بهش نگفت، رفته بودیم رودخونه با سنگ زد تو سرم هیچکی هیچی بهش نگفت، با کتاب زد تو صورتم کنار چشمم و لبم عمیقا زخم شد، بهش که هیچی نگفتن هیچ از درد گریم گرفت تازه من عادتم ندارم بلندگریه کنم بی صدا گریه کردم بهشم هیچی نگفتم دعوام کردن که به چه حقی گریه میکنی، بابام تا شش سالگب هرسال تولد میگرفت برام شاید فقط خودمون سه تا بودم ولی میگرفت براش مهم بود از هفت یالگی شروع کرد بهانه آوردن دوسال پیشم تازه چون گفتم تولد دوس دارم زد تو دهنم،حتی نمیتونه یه تبریک بگه، ولی امسال چون روز تولد آبجیم خونه نبود روز قبلش براش تولد گرفت،فقط دو میلیون دادن عینک آفتابی برا آبجیم،کلا بعضی وقتا جلو بقیه حرفایی میزنه از خجالت آب میشم اون روز میگم بوسم کن میگه نمیشه میگم چه عیبی داره میگه زشته جلو مردم بفهمن تو دختر منی، تیزهوشان قبول شدم همه حتی فامیلای دور هدیه دادن بهم بابام هیچ، هرچی آبجیم بگه میگن چشم، آبجیم منو میزنه منم زورم میرسه ولی نمیزنم باز اون منو میزنه بعد گریه میکنه به مامانم میگه آبجی منو زد مامانمم باور نمیکنه که من نزدم میگه پس چرا دارع گریه میکنه، اصلا از خودم متنفرم که انقد ساده ام که هیچوقت از حق خودو دفاع نمیکنم کلا از خودمو زندگیم متنفرم