خیلی دوسش داشتم خیلی زیاد
۳۲ سالش بود یه بار مریض شده بود من خیلی نگران بودم هی زنگ زدم بلاکم کرد رفته بود پارتی
روز دختر مامانمینا جشن گرفته بودم واسم اما من چشمم به گوشی بود اون بگه روزت مبارک نگفت
عجیب بود مثلا من از تک تک علایقش خبر داشتم اما اون هیچوقت نپرسید تولد تو کی هست
رفت از تهران بیقرار شدم اروم نداشتم انصراف دادم گفتم میرم پیش اون دانشگاه اخرش گفت من تهران بودم نخواستم ببینمت گفتم اراکم گفت دیگ مردیم به من پیام نده
چی میشه بعضی وقتا چشممامون رو میبندیم رو واقعیت چی میشه که انقدر محتاج یک نفر میشیم چی میشه