در مورد همكلاسيم بود كه دو سال منتظر جوابم بود و الانم خواستگارم شده
من قبولش كردم و قرار شده منتظر بمونم تا سربازيش تموم شه و خيلي هم پسر خوبيه از همه نظر اما يه قضيه اي پيش اومده تو گذشته كه هي مياد تو ذهنم و به هم ميريزم و بهش شك ميكنم
من قبلا توي انجمن دانشگاهمون بودم و بعد با اعضاي اصلي اونجا به مشكل خوردم و اومدم بيرون بعدشم كه فارغ التحصيل شدم
اونم با من از اول توي انجمن بود و منم كه اومدم بيرون باز اونجا موند.بعد يه مدت واقعا اذيت ميشدم از بودنش كنار اون آدما و بهش گفتم دلم نميخواد محدودت كنم و بهت بگم كه باهركسي كه من باهاش بدم توام بد باش ولي وجودت كنار اونا اذيتم ميكنه و بيا توام بيرون.اونم قبول كرد و فعاليتش رو قطع كرد(اونا در حقم ظلم كرده بودن و دلم نميخواست كنار اون آدماي بد باشه چون حس ميكردم دارن ازش سوءاستفاده ميكنن)
بعد يه مدت يه اتفاقي افتاد و چندماه باهاش در ارتباط نبودم(اون عاشقم بود ولي من فكر ميكرم براي ازدواج با هم مناسب نيستيم و بهش گفتم نميتونيم باهم باشيم،اون خيلي منو دوست داشت و بازم همچنان دنبالم بود)
بعد چندماه فهميدم رفته تو اون انجمن و انتخابات برگزار شده و عضو اصلي انجمن شده!!!با اينكه ميدونست اونا چه قدر آدماي بدي هستن.حتي خودش بهم گفته بود كه چيزايي در موردشون ميدونه كه منم نميدونم.وقتي فهميدم برگشته پيش اونا واقعا ازش بدم اومد
گذشت و گذشت و ما دنبال مقابل هم قرار گرفتيم.بهم گفت براي اين برگشته اونجا تا انتقام منو ازشون بگيره و اونارو بيرون كنه و حتي ازشون شكايت كرده!!!!!!!اون لحظه از خودم ناراحت شدم كه زود قضاوتش كردم.به صداقتش ايمان دارم.و بعد اتفاقايي افتاد كه پاكي عشقش بهم ثابت شد و بهش علاقه پيدا كردم و با خانواده هامون صحبت كرديم كه بياد خواستگاريم.الانم منتظر سربازيشم.واقعا عاشقمه.
من بعد از اون آخرين باري كه در مورد انجمن باهم حرف زديم و گفت كه براي انتقام من رفته،ديگه به هيچ وجه باهاش در مورد انجمن حرف نزدم.نميخواستم جوري نشون بدم كه انگار هنوزم اونجا برام مهمه.تا اينكه روز ٢٩ اسفند توي كانال انجمن يه عكس ديدم كه توش هم اون بود و هم يكي از همون بچه هاي قديمي
همش اين فكر مياد تو ذهنم كه نكنه بهم دروغ گفته😔هنوزم به صداقتش ايمان دارم ولي شك كردم كه علت برگشتنش به اونجارو واقعا بهم راست گفته يا دروغ😔😔😔شك كردم و هي مياد تو ذهنم و آزارم ميده