تقریبا با پدرم ۴۵ سال اختلاف سنی دارم،با وجود تمام سختی ها ، تو بیابون بودنا درس خوندم دانشگاه رفتم و حتی کار پاره وقت،دورکاری و...انجام میدادم و از ۲۰ سالگی پولی نگرفتم ازش،حتی بهش قرض هم دادم ک برنگردوند، گذشته به کنار
اونقدر سختی ،بی محبتی از سمت خانواده دیدم که ب انواع استرس و اضطراب ها دچار شدم،زود رنج هم هستم دوست داشتم ازدواج کنم شاید از این وضعیت رها شم اونم خانواده نمیزارن،هر پسری میاد ی عیبی میزارن روش البته منم نمیخوام آینده مو صرفا بخاطر مشکلاتم خراب کنم.از طرفی پدر کشاورزی هم میکنه ،دیروز کارگر کم آورده بود برای چیدن لوبیا،از من خواست برم کمک ،منم رفتم ولی خسته شدم و ساعت ۱۰ برگشتم که ناهار هم درست کنم،همونجا میگفته این دختر چون رفته دیگ نمیبرمش شهر ک کاراشو انجام بده،دوباره بعد ناهار رفتم کمک،کمی مونده بود نزدیک غروب میخواستن برن بچینن،من سردرد شدیدی داشتم نرفتم ولی نشستم شام درست کردم،بعد درست کردن شام گفتم یسری بهشون بزنم ،پدر میگ تو چرا اومدی صب امروز هم خیلی زود ۵ و نیم اینا صدا زد ک برم باهاشون من جواب ندادم،چون زیاد هم نمونده بود،اونا رفتن منم کمی بعد پاشدم کارای خونه و نون درست کردن و ظرف شستن ،بعد اومده دوباره میگ دیگه شهر نمیبرمت که کارات انجام بدی چون نیومدی کمک مون.منم اونقد گریه کردم سردردی شدم، غصه خوردم تا الان
با چنین پدری باید چیکار کرد؟یا من خیلی نازک نارنجیم
صرفا درد ودل بود،لطفا بعد از خواندن ممنون میشم گزارش بزنید.