سلام بچه ها
حماقت شوهر من امشب هزار برابر بیشتر اثبات شد
از هفته پیش مامانش و خواهرش بهش گفتن بچه را شنبه ببر ختنه کن (مامانش اینا گفته تا خواهرش یه هفته بیاد اینجا بهونه ایی برای اومدن و موندن یه هفته ایی داشته باشه )
من هیچ اطلاعی نداشتم دیدم هی مادر شوهرم میگه یه هفته دستت گیر بچس به خاطر ختنه من گفتم بسم الله این چی میگه
یه عروسی ام داشتیم من گفتم نمیام بچم اذیت میشه دیدم مادرشوهرم روز یکشنبه بود فک کنم گفت اره خب بچه ختنس من و شوهرت میریم عروسی فکم افتاد گفتم توهمی شده
خلاصه گذشت من امشب به شوهرم گفتم حوصله بچه های خواهرت ندارم خیلی شرن وقتی میان خونع میترکع تازه بچه های جاریمم میارن خلاصه شوهرم گفت شنبه میاد چون قرارع بچه را ختنه کنیم فک کنین من که مادر بودم نمیدونستم خلاصه کلی فحش داد و رفت از اتاق بیرون منم تمام مدت گوشم گرفته بودم پاشدم در اتاق قفل کنم و بشینم اومد حمله درا شکست و شرو کرد خفه کردن من
مادرشوهرمم از اونور فحش میده به من منم خوب فحش کشش کردم بعد شوهر احمقم زنگ زد برادرش و زنشم کشید اورد اینجا خاک توی سر احمقش و یه دعوای بزرگ درس کرد که همسایه ها توی کوچه بودن کیفم برداشتم کع برم که داداشش دستم کشید اورد انداخت توی خونه هه بچه هاش شرو کردن جیغ و گریه و زنش که اونقدر خوشحاله که شب خوابش نمیبره
حالم از این زندگی سگی و این شوهر احمق بهم میخوره