نمیدونم چی بگم و از کجا شروع کنم ...
ناامید بودم از مامان شدن خسته شده بودم از بس تو مطب دکترا و بیمارستان ها بودم دلم میخواست چشم هامو ببندم و بیدار بشم ببینم همه چی یه کابوسه و یه خواب ترسناکه با همه سختی ها میگفتم خدایا هرچی خودت میدونی یک هفته مونده بود که ای وی اف انجام بدم مدام حالم بد میشد ولی شک نمیکردم چون میدونستم که نمیشه و نیست فکر میکردم مشکل معده ام دوباره برگشته فقط به اصرار همسرم بیبی چک زدم ولی اصلا امیدی نداشتم و خب منفی شد
روز بعد قرار بود چندتا ازمایش بدم و ببرم پیش دکترم صبح مثل همیشه با خستگی و استرسی که همیشه زمان ازمایش و دکتر دادن همراهم بود رفتم ازمایش رو انجام دادم سه ساعت بعد قرار شد برم جوابش رو بگیرم
همون روزم دکتر مطب بود رفتم بدون هیچ معطلی نوبتم شد داخل اتاق رفتم دکترم مثل همیشه کارش رو بایه سلام و احوالپرسی گرم شروع کرد جواب ازمایش هارو دادم بهش وقتی چک کردبا تعجب بهم نگاه کرد یهو ترسیدم گفتم چیزی شده یه لبخند زد بهم گفت مثل اینکه خدا زودتر از من کاراتو انجام داده گفتم یعنی چی گفت یعنی اینکه شما الان یه نینی خوشگل داری بدون ای وی اف و حتی دارو از خوشحالی بغض کرده بودم نمیدونستم چی بگم همش خدارو شکر میکردم وقتی خبرش رو به همسرم دادم از خوشحالی همش میگفت خدایا شکرت دیدی گفتم خدا اخرش به ما یه نینی داد 😍😍😍
الان چندماه ازاین داستان میگذره و من معجزه کوچولوم کنارم خوابیده و دارم کیف میکنم 🥺🥺🥺
از خدا میخوام که هرکس ارزوی مادر شدن داره خدا هرچه زودتر دامنش رو سبز کنه بهش یه بچه سالم بده هرکی ام که بچه داره خدا نگهدارش باشه ازمنم همینطور 💖💖