داداشت باید ب خودش بیاد و خودش ی کاری کنه
طولانیه ولی بخون
برادر دوستم (علی)هم همینطور بود با این تفاوت ک علی کارمند بانک بود و زنش (رویا)خانه دار و هر چیزی میخواست براش مهیا میشد رویا دختر روستا بود و شهر ازدواج کرده بود ۲۰روز روستا بود ۱۰روز خونه شوهر ۲۵روز روستا بود ۵ روز شهر
اصلا این زن بند نمیشد تو خونه خودش .همون ۵روز هم ک شهر بود ناهار و شام یا خونه دوستاش بود یا خونه دختر خاله و...
علی اوایل خیلی مدارا میکرد میگفت تازه عروسه عادت نداره بعد ک بچه دارشدن و نوزاد ۳روزه فوت میکنه بازم میگه افسردگی داره بزار تو حال خودش باشه بهش پول میده ک با دوست و فامیل بره مسافرت. دوتایی باهم میرن کیش و شمال مسافرت خیلی باهاش راه میاد تا چندسال این روال زندگیش میشه طوری ک خونه رو گند برمیداره لباسا نشسته ظرفا کثیف خونه همیشه کثیف و کپک زده
ی روز ک رویا میخواست بره روستا علی چمدون بهش میده میگه رفتی دیگه نیا و میخوام طلاقت بدم و مهریه تو کامل میدم این زندگی نیست ک برا جفتمون درست کردی رویا بهش میگه چون بچه دار نشدم میخوای طلاقم بدی؟؟؟علی میگه شکر خدا بچه نداریم ی نگاه ب خونه زندگیت بکن آیا اینجا جای بچه س ؟؟؟رویا برو خونه مادرت ب حرفم فکر کن اگه تونستی خودتو عوض کنی زن زندگی بشی بسم الله و گرن تو رو ب خیر و منو ب سلامت
دیگه خلاصه رویا بعد از چند مدتی میاد سر خونه زندگیش
کم کم خونه شو تمیز میکنه والان ۲تا پسر داره