۱۳شهریور خدا بخواد عروسیمه
خودم ۲۸و همسرم ۳۱
راستش خیلیییییییی سوالات تو ذهنم هست خیلییییی
من تا سن ۲۶سالگی درگیر درس و دانشگاه بودم
همسرم همسایمون یودن ، روزی که اسباب کشی کردسم محلشون دقیقا فرداش مادرشو فرستاد ببینه مزه دهنم چیه ، اونموقع ترم ۲کارشناسی بودم ، ۲۰سالم یود گفتم میخوام درس بخونم کارشناسیمو تموم کردم تو سن ۲۳سالگی
۲۴هم شروع کردم برا ارشد ، تا ۲۷تموم شد
طفلی تا اونموقع صبر کرد همسرم، 😂چون به مادرشوهرم گفتم من میخوام ادامه تحصیل بدم
تقریبا بیشتر تایمم در حال درس خوندن یودم، من همیشه از قبول کردن مسئولیت میترسیدم، راستشو بخواید الانم میترسم، نمیگم از این دخترای ناز نازی یودم که اصن کار خونه نمیکردنا، نه ، ولی حتی اگه کاری رو بهم میسپاردن همش استرس داشتم نکنه خراب بشه، نکنه وطیفمو درست انجام ندم
از این دخترا بودم که به هیچ پسری رو نمیدادم ، هیچ خواستکاریم تو خونه راه نمیدادم
همسرم اولین پسری بود که اومد تو زندگیم
سنمم کم نیست ۲۸سالمه
ولی تجربه ای از ارتباط با جنس مخالف ندارم
یه وقتا شاید خراب کاری کتم اخلاقی یا رفتاری، شوهرم طفلی هیچی نمیگه و چشم پوشی میکنه ، البته بعید میدونم بعد عروسی اینطوری باشه
همسرم یا اینکه پسر خوبیه ، ولی یه وقتا میگم نکنه ازدواج برام زود یوده
تا اینکه فروردین ۴۰۳ باهم عقد کردیم
تقریبا یه سال و ۵ماه دوران عقد هستیم، عروسیمون هم چند وقت دیگست
خلاصه که صفر کیلومتر صفر کیلومترم
ممنون میشم اگه نصیحتی دارید بگید
میدکنم الان میخواید بهم تبریک بگید ، چون نمیتونم تک تک ریپلای کنم از همینجا از همتون تشکر میکنم بابت تبریگاتون❤️