تو این ۵ماه انقد ازشون ناراحتی داشتم و به زبون نیاوردم
که دیگه دارم دیوونع میشم
مادرشوهرم شوهرشو قبول نداره
و پسرشو جای شوهرش میبینه
با پسرش بیرون میره خرید میکنه درد و دل مبکنه مشورت میکنه
شوهرمم دیوانه دار دوسش داره
یه بار بهم گف تنها کسی که منو بی حد ومرز دوستم داره مامانمه
یا سر یه قضیه بهم گف اگه مامانم سکته مبکرد ار چشم تو میدیدم
خیلی حس تنهایی میکنم بینشون
الانگ باهم قهریم