امروز فقط داشتم شوخی میکردم چیزی بدی نگفتم کار بدی هم نکردم خاله ام و مامان و مامان بزرگم خونه مون دعوت بودن میخاس به قول خودش به شوخی بزنه تو گوشم ولی دروغ میگه شوخی شوخی کار خودشو میکنه خلاصه امروز ک اونا خونه مون دعوت بودن همش اخم کرده بود با من و خواهرم همش مارو خنک میکرد ماهم کاری نکرده بودیم طعنه میزد مادرای مردم از بچه هاشون تعریف میکن اما مادر من ....
امروز نمیدونم دقیقا چیشد زد پس کله ام خاله ام گف عه نزنش ۱۸ سالشه منم خندیدم و بهش گفتم دیونه شدی مامان چته ، خلاصه گذشت و خالم اینا رفتن از خونه مون همین یه ساعت پیش بیرون نشسته بودیم و بعد داداشم اومد گفت کی دوچرخه ی منو سوار شده دوچرخه اش ۲۴ هس منم ۵۱ کیلو ام شایدم کمتر بعد مامانم شروع کرد به حرف زدن چرا دوچرخه ی شو سوار شدی خرابش میکنییی من فقط سوارش شدم یه دور زدم خلاصه این گذشته بعد یکم بعد خواهرم ب مامانم گفت کی مسافرت میریم مامانم چیزی نگفت منم گفتم نمیخاد بریم هر موقع میریم مامانم زهرمار مون میکنه با اینکه پول داره هیچی نمیخره فقط زهر مار مون میکنه بعد رو ب من کرد گفت نمیخاد حرف بزنی منم عصبی شدم بهم گفت خیلی بی عقل شدی بهم گفتی دیونه منم گفتم تو جلو خواهرت منو زدی من بچه ای کوچیکی نیستم دیگ شروع کرد به حرف زدن منم چیزی نگفتم پاشدم اومدم تو خونه ، تو خونه هم حوصله ام سر رفته بود رفتم بیرون اخم کرده بود هرچی باهاش صحبت میکردم جواب نمیداد پس اومدم تو خونه خسته شدم از دستشون هیچ جاییم نمیزارن برم ازدواج هم فعلا میگ نه چون خاستگار ها مدنظر خودش نیس من انگار بوقم اصلا از من چیزی نمیپرسه نگین ازدواج نکن فلانه خب چیکار کنم حداقل ازدواج یه راه فرار خوبیه ازین خانواده و نگین دانشگاه برو دانشگاه شهر دور اصلا نمیزاره آزاد غیر انتفاعی و پیام نور هم نمیزاره فقط میگ دولتی روزانه اگ قبول شدی برو شهر من ک مشهده بهترین دانشگاهش فردوسی هس ولی چون تراز من ۵۳۰۰ هس قبول نمیشم اونجا ک برم