من یازدهمم خوبب؟؟؟نه هنوز کنکوری دادم نه نهایی دادم نه هیچی هیچیییی تو اتاقم بودم داشتم درس میخوندم صدای بچه همسایه اذیت میکرد گفتم کاش این بچه خفه شه بابام برگشت گفت حالا تو دوسال قراره اینجوری باشی دو سالم روش قراره پشت بمونی .....
نه هنوز کنکور دادم نه هیچی بعد بابام این حرفو میزنه
اصلا یه لحظه ریختم من به اندازه کافی روحیم خرابه موندم بین کلی درس و تست دارم از تابستون که همه ددرن جر میدم عمومیا رو میخونم تخصصی هارو میخونم دهم رو میخونم ذهنم پر از فکر و خیاله فکر میکنم به کار هایی که باید بکنم به کار هایی که باید میکردم و نکردم امتحان های نهایی که کل دروسه به کنکوری که دارم و به اعلام نتایج دو سال دیگه که قراره چطور باشه صبح تا شب همش فکر میکنم قبول شم خانوادم خوشحال شن بعد اینجوری میگه
یلحظه پنیک شدم نفسم گرفت نمیدونم چطور خودمو آروم کردم با خودم گفتم من از ساعت 6 صب بیدارم تا یک شب دارم میخونم گردنم گرفته از بس خم شدم چشام کم سو شده از بس زل زدم به صفحه مانیتور برای اینکه خرج درست نکنم برای کتاب هام از پی دی اف تست میزنم گوشام ضعیف شده از بس هدفون گذاشتم موقع کلاسام تا خانواده از صدا اذیت نشه بعد اینجوری میگن .....