خودم ی بار مادرم آش نذری درست کرد گفت ببر بده پدر بزرگ مادر بزرگت آقا منم بردم در خونه رو زدم کسی باز نکرد از در حیاط رفتم بالا در رو باز کردم قابلمه آشو بردم تا در راه رو دوباره در زدم بازم کسی جواب نداد نگران شدم درو به زور باز کردم رفتم تو خونه وسط حال دیدم از اتاق خواب که ته خونه هستش صدای جفت گیری پدر بزرگ مادر بزرگم میاد دستام شروع کرد به لرزیدن در قابلمه مثل زنگ تلفن قدیمیا صدا میداد لب خودمو گاز گرفتم که نخندم پاهام خالی کرده بودن با قابلمه فرار کردم