چند سال پیش که باشوهرم دوست بودیم شوهرم همیشه میگفت که دخترخالش خیلی دوسش داره.منم همه ی حرفارو پیش دخترهمسایمون میگفتم.بعدا که بهم رسیدیم ونامزد شدیم همون خاله خیلی منو دوست داشت ومنم اصلا یاد حرفای شوهرم و دوس داشتن دخترخاله نبودم.چندماه ک گذشت پسر همون خاله قصد ازدواج داشت منم دوستم که دختر همسایمون بود رو معرفی کردم.چون از نظر من خیلی دختر نجیب و آرومی بود.اما از وقتی که نامزد شدن تمام مدت از من بد میگفته پیششون وحتی از احساس دخترخاله ی شوهرم هم گفته بود.بعدا که خاله اش به من گفت تقریبا رابطمونو خیلی کم کردیم.ولی خالش به شدت از من متنفره.من الان ماه آخر بارداری هستم.شنیدم ک کلی مادرشوهرمو دعوا کرده که چرا من برای اسباب کشی کمکشون نرفتم و درسته که باردار بودم ولی میتونستم ی دستمال کشی ساده رو انجام بدم و کلی حرفای دیگه.دائم تو جمع های خانوادگی منو خراب میکنه و عروس خودشو بالا میبره.نمیدونم چه عکس العملی نشون بدم.چون همش مقصر من بودم.دختر همسایمون ازنظر مالی خیلی ضعیف بودن وهمیشه دعا میکرد شوهر پولدار داشته باشه منم از سر دلسوزی اون کارو کردم