2777
2789
عنوان

داستان زندگیم

883 بازدید | 52 پست
  • من تو تهران به دنیا اومدم اولش تک فرزند بودم وقتی اول ابتدایی بودم خواهر کوچیکم به دنیا اومد حالا دو تا خواهر بودیم کودکیم پر بود از خالهبازی با دختر های همسایه و توپ بازی لی لی بازی با یه بابای خیلی مهربون و مامانم فداکارم روز ها گذشت من بزرگ تر میشدم تو مدرسه همیشه جز شاگرد های زرنگ بودم و از این بابت مغرور بودم وقتی کلاس اول راهنمایی بودم اسباب کشی کردیم خونه جدید همسایمون یه دختر پونزده ساله ای بود که من خیلی باهاش صمیمی بودم چن سال گذشت و من کلاس اول دبیرستان بودم دوستم یه خواهر زاده داشت به اسم حسین یه روز دیدم همسایمون بهم گفت حسین میگه دوستت چقدر نازه منم بهش گفتم اره عالیه چطور گفت هیچی همین جوری یه روز که داشتم از مدرسه برمیگشتم دیدم وایساده تو کوچه بر وبر داشت منو نگاه میکرد از سنگینی نگاش دلم لرزید حسین23 سالش بود یه پسر مو مشکی خوش هیکل با چشمای فندقی حسین تو بنگاه باباش کار میکرد که از پنجره خونمون به مغازدید داشت ساعت ها جلو پنجره وایمیسادم وبهش خیره میشدم یه بار شب بود رفتم جلو پنجره اومدم کنار دیدم اف اف زنگ خور د گفتم بله دیدم جواب نیومد رفتم جلو پنجره دیدم خودشه وای خدایا قلبم داشت بوم بوم میزد موهاشو با دستش زد کنار و نگام کرد یه ده دقیقه گذشت ما خیره به هم بودیم که نگو بابام از سر کار اومدنی مارو میبینه بعد من سریع کلمو دزدیدم بابام یقشو گرفته بودو تهدیدش کرده بود ولی به روی من نیوورد روزها گذشت حسین میومد دنبالم باهم راه مدرسه قدم میزدیم یه روز بهم گفت دیگه طاقت ندارم دوریتو مامانمو میفرستم خونتون تواین بین واسم سی دی عاشقانه هر روز گل یواشکی حرف زدن به معنای تمام عاشخق هم بودیم وقتی به مادرش گفت مادر گفته بود نه دو تا تونم کوچیکید ما بنا به دلایلی چند ماه بعد از اشناییم با حسین مجبور شدیم تهران رو ترک کنیم وبه شهری بریم که کیلومتر ها دور تر بود یک ماه کارم شده بود گریه وزاری روز رفتنمون رسیده بود حسین خودشو با عجله رسوند دم در خونم جلو خانوادم داشت زار میزد نبریدش صداش تو گوشمه بابام کلی دعواش کرد اون روز تصمیم گرفتم به خاطر صلاح هر دو تامون فراموشش کنم زنگ زدم بهش گفتم تو رو خدا ول کن خودتو از چشم خانوادت به خاطر من ننداز ایشالا خوشبخت بشی من که بتو گفته بودم رابطه ما جدی نیست پشت تلفن فحشم دادو قطع کرد ما رسیدیم به شهر جدید که کیلومتر ها فاصله داشت میدونستم رابطه من و حسین الکی وبچه بازی بود گاهی به خودم لعنت میفرستادم که چقدر بی رحم بودم ولی جدایی بهتر بود واس دو تامون چن سال گذشت ومن کلاس پیش دانشگاهی بودم یه معلم ریاضی داشتم که معلمم بود روز اول که وارد شد نمیشناختمش ولی هم شهریمون بود اومدو سلام کردو نشت به من میگفت دختر خاله اسفند ماه بود که متوجه نگاهش به خودم میشدم ولی اصلا فکر نمیکردم به من  فکر کنه سالای اول تدریسش بود 29 سالش بود من فکر میکردم متاهل یه روز سر زنگ ریاضی بودیم گفت میخوام ازتون ریاضی بپرسم دونه دونه ازمون پرسید تا کل کلاس رفتن بیرون من بودمو خودش رفتم پای تخته یه معادله نوشت پای تخته گفت حلش کن شروع کردم به حل کردن بهد اومد وایساد پشت سرم مازیکو ز دستم گرفت گفت میدونی ذهن منو عین این معادله درگیر خودت کردی عرق سرد به جونم نشت تو چشمای عسلیش نگاه کردمو دوویدم بیرون خودموانداختم تو سرویس بهداشتی زار زار گریه کردم فکر این که چجوری تو چشماش نگاه کنم
بر جمال محمد صلوات

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

چون با این معلمم تو یه محله بودیم واز محلمون چن تا دانش اموز بود این اقا سرویس ما شد که بعد ها فهمید م قصدی این کارو میکرد صبح ساعت شش میومد دنبالمون از یه شهر دیگه تا ما رو ببره مدرسه الان یادم میاد میگم عشق با ادم چه ها که نمیکنه همیشه اینه ماشینشو تنظیم میکرد رو صورت من یه بار تو ورفه امتحانیم نوشته بود دوست دام

بر جمال محمد صلوات

عید بود که دیدم مامانمو مامانبزرگم دارن پچ پچ میکنن بهم گفتن که فلانی مادرشو فرستاده خاستگاریت که فهمیدم خودش بوده اولش ازش بدم اومد گفتم اون باچه حقی اومده خواستگاریم همه همکاراش فهمیده بودن کل مدرسه فهمیده بود تو روز معلم یه جشن تو مدرسه داشتیم که همین معلم ریاضیم که تار میزنه قرار بود برنامه اجرا کنه که همکاراش گفته بودم اگه راس میگی همون اهنگیو بزن که اسم من توشه اومد بالای سن دیدم بله همون اهنگو داره میزنه همه برگشتن به من نگاه کردن

بر جمال محمد صلوات

معلم تون شاگردهاش رو سوار میکرد میرسوند مدرسه چون با شاگردهاش تو یه محله بود؟؟؟؟؟؟؟ پدرتون نمیگفت چرا این باید برسونه شماها رو؟؟؟ مدرسه مشکلی نداشت؟؟؟ 


بعدم بالاخره تو یه محله بودین یا از شهر دیگه‌میومد؟؟؟؟؟؟؟

دکلمه ای از زبان خدا : منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم. تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟   تو راه بندگی طی کن عزیز من... خدایی خوب میدانم! طلب کن خالق خود را، بجو ما را... تو خواهی یافت.   که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو. مگر‌ کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تو را از درگهم راندم؟   که می ترساندت از‌ من؟ رها کن آن خدای دور، آن نامهربان معبود. این منم پروردگار مهربانت، خالقت.    به نجوایی صدایم کن... بدان آغوش من باز است. قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور، قسم بر اختران روشن اما دور :    * رهایت من نخواهم کرد *✌🙏  اللهم صل علی محمد و آل محمد. ( من ivf کردم، اگه سوالی در موردش داشتین بپرسین کمک تون کنم ) 

دیدم زنگ بعد مدیرمون صدام کرد گفت فلانی این اقا دوستت داره ها من گفتم خجالتم خوب چیزیه اینجا مدرس جای این حرفا نیست گفت اخه اومده دیگه خاستگاریت جوابت چیه گناه داره گفتم نمیدونم بابام میگفت بمیری ام نمیزارم بیان خاستگاریت فاصله سنیتون زیاده

بر جمال محمد صلوات
معلم تون شاگردهاش رو سوار میکرد میرسوند مدرسه چون با شاگردهاش تو یه محله بود؟؟؟؟؟؟؟ پدرتون نمیگفت چر ...


شهرمون اون موقع تورشته من مدرسه نداشت شهرمون کوچیکه از روستا کمی بزرگ تر همه همو میشناسند

بر جمال محمد صلوات
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز