خونشون سوت و کوره
دارم میترکم
شوهرم قرار شد عصری ساعت ۵بیاد دنبالم، ماشین نیاوردم
صبح با پدر و مادرشوهرم رفتیم خرید
چند وقت دیگه عروسمیونه منم دروان عقدم فعلا
پدرشوهرم کت شلوار خرید
مادرشوهرم میخواست پارچه بخره که دیگه نخرید
من بهش گقتم اول مدلی که میخوای بدوزی انتخاب کن بعد پارچشو بخر ،
دیگه طهر اومدیم خونه جاتون خالی عدس پلو و سالاد ماکارونی درست کردم
ولی شوهرم کار داشت نیومد خونه نهار
الان جاش خالیه 😅
حس غریبی دارم ، شوهرم هروقت بود باهام شوخی میکرد مسخره بازی در میآورد، دستشو مینداخت دور گردنم اصن حس غریبی بهم دست نمیداد
ولی الان انگار تو غربتم🥲
با اینکه دوتاشونم باهام گرم وصمیمی برخورد میکنن
مادر شوهرم داره نماز میخونه
پدرشوهرمم تو ایوون خوابیده
منم تو گوشی
سعی میکنم هروقت همسرم باشه منم باشه
ولی دیگه دیشب مادرشوهرم بهم گفت فردا میایم دنبالت بریم بازار ، منم رفتم دیگه نهارم اومدیم خونشون
شمام تنها میرید خونه مادرشوهرتون حس عریبی دارید؟؟