سلام عزیزانم .
داداشم ۴ سال پیش یه دختری رو میخواست که قبلا نامزدیش بهم خورده بود.. با این دختر ۳ ماه باهم بودن تقریبا هر روز همو میدین اما دختره خیلی بی تاب میشد بعضی اوقات در آخر یه روز بدون این که به داداشم بگه برگشته بود به عشقش و داداشم داغون شد ..
بعد ۴ سال و اوکی شدن شرایط مالی و روحی داداشم خواست ازدواج کنه ..
با یکی ۴ روز موند بعد گفت به دلم نمیشینه و با احترام جدا شدن ..
با یکی هم ۲ ماه که دختره رفت با پسر عموش ازدواح کرد..
الان دیگه خنثی خنثی شده ، میگه هالتر و دمبل رفیقم هستن و از همه باوفا ترن .. از ازدواج رابطه طوری زده شده که یه مورد بسیار عالی بهش معرفی شد که حتی حاضر نشد با دختره صحبت کنه ...
همش میگه من بعد اون قضیه اول داغون شدم ، دیگه به هیچ شخصی اعتماد ندارم و فقط میخوام تنها باشم ..
گوشه گیر شده ، تراپی هم میره.. اما تغییر نکرده ..
صبح ها ۵ و نیم میره سرکار تا ۹ بعدش تا ۱۲ میره باشگاه.. تنها جمله اش اینه میگه باشگاه با وفا تره ..