خونه مادربزرگم بودم و با ایشون رفتیم خونه همسایه شون
من ۷،۸ ساله بودم رفتم حیاط بازی کنم با بچه ها
اقای صاحبخونه داشت تلفنی حرف می زد دم در
با خنده می گفت آدم باید توی هر شهری یه زن داشته باشه
من خودم تهران یدونه دارم ، فلان جا یدونه دارم بهمان جا یدونه دارم هرجا باید یدونه داشته باشی عشق کنی
حالا بچه ۸ ساله مگه خیانت حالیشه چیه!😄
اما نمیدونم چرا یه حس افتضاحی گرفتم از اون موقع یه جورایی از زن بودن بدم میومد!
عقلم نمی رسید که همه ادما اینطوری نیستن !
یا زندگی اینطوری نیست!
فکر میکردم مردا چقدر چرک و کثافتن و چقدر زن بودن افتضاحه
بعد ها متوجه شدم واقعا چند تا زن داشته .