وسط این همهمه ها نمیتونم به کسی چیزی بگم میام پناه میارم اینجا تایپ میکنم که شاید کم بشه از بار دو شونه هام
ما پدر مادر نداریم دست مادربزرگ پدری بزرگ شدیم
مامانبزرگم ای سی یو بستریه حالش خوب نیست
خواهر دوقلومم مشکل ذهنی نداره نمیتونه راه بره
نمیدونم از افسردگیه یا چی
تا میبینه یکی رفته دکتر گیر میده منم باید برم
دیشب مامانی خونه بود براش دکتر اوردیم خونه از همون دیشب گیییر داده که من پام درد میکنه من دستام فلان
من حالم خوب نیست
اون دکتر چرا اومده بود خونه نیومد به من سر بزنه
منو ببرین اورژانس منم میخوام بستری بشم
امبولانس اومده بود دیروز منم میبرد
نمیغهممش بخدا دیگه نمیکشم
مامانی اونجا حالش بد رفتم دیدم دستاشو بستن به تخت بیتابی میکرد انقدر منو دید با داد گریه کرد پرستارا بیرونم کردن
دیشبم داشتن میبردنش دستمو ول نمیکرد
تو خونه سرمو گذاشته بود رو سینش نازم میکرد
حالم بد
این وسط خواهرمو چیکار کنم زنگ زده بیا منو ببر اورژانس
تنهایی چجوری ببرمش زورم نمیرسه حملش کنم بخدا منم همسن خودشم دیگه