هرکاری میکنم اصلا نمیتونم باهاش رابطمو خوب کنم
از بچگی عادت داشتیم همش چشم غره میره اصلا یادمنمیاد ی بار با لبخند بهم نگاه کرده باشه ت خیابون همش استرس دارم نبینمش ی چیزی بگه بهم
ادم خود شیفته ک فقط دوس داره حرف حرفه خودش باشه هیشکی غیر خودش قبول نذاره باهاش مخالفت یکی میکنه سریع فوش میده دعوا میکنه با مامانم همش سر چیزای چرت پرت دعوا میکنه خیلی مادرم گناه داره
عقد پسر عمومع فقط پدر مادرمو دعوت کردن عمم گف منم بیام سنم یکم بیشتر بچه ها نیستن چون بابامم برگشته میک علی(داداشم) اون میاد اینم نمیخواد بیاد🙂🙂
طلاقم نمیگیره