محل کارم یه جاییه که شبیه سالمندان هست
امروز ی دختره همسن خودم برای مصاحبه با مددجوها اومد،برای پایان نامه اش ،دانشجو روانشناسی بود...یکم موند و باهاشون در حد ۱۵ دیقه حرف زد
بعدم گریه اش گرفت و رفت
در حالی ک من از اولش اینجوری نبودم😐
ینی خیلی رو مخم نمیرفت و اغصابمو خراب نمیکرد جو اینجا...
فقط یجا خیلی حالمو بد کرد که یکی از مددجوها جلوم فوت کرد،اونجا خیلی رفت رو مخم و شبش گریه ام گرفت...
نمیدونم حس میکنم دلسنگم😐
باهاشون مهربونمااا ینی همشون منو خیلی دوس دارن،ولی نمیدونم چرا با گریه هاشون گریه ام نمیگیره یا تو این جو اذبت نمیشم🫠🤦🏼♀️