۱۹ سالمه یک ساله عقد کردم
راستش خاله ی شوهرم با مادر شوهرم و برادر شوهرم گفتن که میخوان برن شمال
بعدش شوهرم امشب زنگ زد گفت من میخوام برم شمال با مامانم و خاله ام و داداشم !! گفتم اولا ما زن و شوهریم چرا باید بدون من بری مسافرت ؟ بعدم ما الان نامزد هستیم تو باید اولویتت پس انداز باشه برای عروسی و جهیزیه و اجاره خونه . بعد گفتم خوش گذرونی و مسافرت همیشه هست الان باید به فکر پس انداز باشیم
بعد گفت خب نه شوهر خالم مادر خرجه گفتم مادر خرج هم باشه بعدش باهاتون حساب کتاب میکنه اونجا هم بری فکر نکن مجانیه باید دست کنی تو جیبت به هر حال
بعد گفت باشه تو نمیذاری برم اگه یه بار دیگه یه چیزی خواستی منم میگم نه!! گفتم من که نمیخوام تو رو شکنجه بدم برای خوبی خودت میگم که پس انداز کنی دستت جلو بیوفته . بخدا من مراعاتشو میکنم
بقیه یه سره تو آرایشگاه و کاشت ناخن و مژه و کوفت و زهرمار من اصلا تا حالا اینکارا رو نکردم گفتم دستش تنگه پس انداز کنه گناه داره
بعد از یه طرف اینجوری تازه بعد صحبت میکردیم میگفت من واسه تولدت فقط یک کیک میخرم
دیگه نمیخوام خرج اضافه کنم!!! از یه طرف میگه من ندارم نمیخوام واسه تولدت خرج کنم از یه طرف واسه مسافرت رفتن پول داره
تو این یکسال من انقدر سر کارای این حرص خوردم که خدا میدونه