جشن بله برون نداشتم الان جشن میگیریم مادر شوهر همش میگفت خونه خودم تو دهات بگیرم انداختم باغ با هزار اعصاب خوردی الان اولین بار پا گشا هیچی بهم نداد همه میپرسن من چی بگم خجالت فقط جشن شام هم نمیخواد بده داره گدا بازی در میاره برای من دوست بودم با شوهرم مخالف بود میخواست دختر برادرش بگیره ولی خب نرسید به هدفش خیلی داغون شدم شوهرم همش حرف خودشو میزنه میگه فکر خونه هیچی نباش درست میکنم مگه میشه نباشم خیلی ساده از کجا درست میکنه بریدم مادر شوهرم بهم میگفت بچه به مامانم گفتم همش جلو همه سر کوب میزنه بچه ای حق داره بگه مادر شوهرت بگه مادر شوهرم بهم احترام نمیزاره یا مثلا اومد خونه ما ۶ مدل میوه مامانم اومد خونش یه مدل میوه اونم یبار آورد بخوریم کتلت میزاره جلو من خسته شدم هنوز عقدم اینجوری میکنه میگم جشن بله برون نداشتم برام طبق بیارید میگه نه دیگه گذشت نمیخواد خرید عقد نکرد برای من آدم حسابم نمیکنه