۳۰ سالمه تو یه شهرستان کوچیک و سنتی زندگی کردم . تو خانواده ی متعصبی زندگی کردم از یه سری افراد خونواده واقعا رنج کشیدم و خیلی محدودیت ها و ... تصمیمم بر این بود ازدواج نکنم تا آدم درستی وارد زندگیم نشده تا جای این رنج ها فراموش بشه . الان ۱ سال هس عقدم . همسرم در اول خیلی عاشقانه رفتار میکرد طوری که همه فکر میکنند من چ شانسی آوردم . اما در باطن این زندگی من هستم واقعا دارم ب سختی زندگی میکنم از پس همه ی توهین ها و تحقیر ها عزت نفسم نابود شده ، بهم پنیک یا خنده ی عصبی دست میده به شدت مضطرب شدم ک در نتیجه ش پر ترس هستم حتی از شدت ترس نمیتونم بخوابم ب گونه ای ک ناخودآگاه همسر ک وارد اتاق میشد داد میزدم . همسرم تو بحث ها بازی روانی با من راه میندازه منو مقصر نشون میده حتی من راهکار سکوت و صبر یا احترام هم در قبالش پیش گرفتم ولی حرف های بدی میزنه . شده از دست ترس هاش پانیک بگیرم منو رها کرده و گفته این چی بود من گرفتم مهارت همدلی نداره . حتی ازم فیلم گرفته . بارها و بارها گفته طلاقت میدم .، تکلیف تو روشن میکنم . زنگ میزنم ب پدر و برادرات همه بخاطر اینکه منو بترسونه حتی مادرش که فکر میکردم دلسوز زندگیمه همین حرف ها رو زد ک زنگ بزنید برادراش بیان ، تو پسر مو پُر کردی و ... خیلی چیزها
همسرم بهم میگه میدونم تو کسی نداری پدرت بهت محبت نکرده مادرت باهات بده و ... حتی حق خوابیدن هم ندارم
دوس داره حرف خودش باشه و .. نمیدونم چیکار کنم بخدا . نکنه تاوان گناه میدم ک زندگیم اینطوری شد ؟