یهویی یادش افتادم
پنج سالشه پسره امسال پیش باید بره
همش میگه مدرسه نمیرم میگم چرا میگه بلدنیستم بنویسم بلدنیستم بشمارم میگم دوست پیدامیکنی میگه نه دوست ندارم برم
مامان وباباش مخصوصا باباش به زورهمش بش میگه بشمار یا سوال میپرسه ازش
چن روز پیش رفت توحیاط ما بابچه هابازی کنه پسر همسایمون داشتم ازبالکن نگاه میکردم دیدم میگه به یه پسر دیگ ولش کن بذار بره خونشون نیاد باما بازی کنه گفتم کجاس باهاش بازی کنین میگه اومد بالا دیدم رو پله هاوایستاده نمیاد بالا هی میگف منم بیام بازی کنم
پارک رفتیم یه دختربچه دوچرخه سواری میکرد توپ برده بود خواهرزادم گف اینجا بازی نکن میخوام بازی کنم اونم سریع اومد نشست بش گفتم برو بازی کن حرفشو گوش نده
دلم واسش سوخت اعتماد به نفس نداره
منم بچگی اینطور بودم خیلی اذیت شدم
نمیخوام اونم تجربه کنه