دیروز با ماشین بابام رفتم خونه خواهر وسطیم بابام خودش نبود حتی خودش یه کاری داشت بردمش با ماشین بعد به خواهر بزرگم گفته اونم زنگ زده به بابام گفته چرا بهش ماشین دادی به ما نمیدی 😐مال خودم نیست که بعدم من تو خونم اونا ازدواج کردن به اینم باید حسودی کنن
هرکی امضای منو خوند ی صلوات بفرسته شاید خدا قبول کرد زجری که از بچگی با از دست دادن مادرم کشیدم ارامش از خونمون رفت دیگه برنگشت دوباره بگرده هرچند محال میدونم ارامش واسه خودم نمیخوام ولی واسه خانواده ام میخوام سروسامان بگیرن نمیدونم تاوان چه گناهی رو سی ساله پس میدیم تمومی نداره خدایا فراموشمون نکن
فقط میتونم بگم از خواهر بزرگت فاصله بگیرترجیحا از هردوشون فاصله بگیر
من اصلا کاری ندارم بهشون مثلا ما باغ داریم مامانم به هر خواهرم یه گونی بادوم داد به من اندازه دوتا گونی چون من تو خونه کمکش کردم بادومارو پوست بکنه اینم میگفتن چرا فرق گذاشتی خوب من کمک کردم اونا نکردن اصلا نیومدن