حسن با یکی از فامیلامون دوست بود و از طریق خاست بابامو راضی کنه
استاد هم هر روز زنگ میزد بهش تا بابام راضی بشع
تقریبا تا دو ماه اینا هر روز یکیو فرستادن نشد ک نشد
یه روز از دانشگاه بزگشته بودم نشسته بودم کنار بخاری مادرم شرو کرد ب دغوا ک تو ابروی مارو بردی ب پسره بگو دست از سر ما برداره
فردای اون روز دهه فاطمیه بود و حسن میگفت اینبار میخام با مادرت صحبت کنم ک با بابات حرف بزنه اجازه بده ما بیاییم خاستگاری من گفتم ن بی فایدس حسن اما اصرار کرد ک باید با مادرت حرف بزنم گفتم ما فردا نذر خونه عموم دعوتیم بخاطر شهادت حضرت زهرا اگ تونستی بیا سر کوچه ما هر وقت از خونه اومدیم بیرون بیا و با مادرم صحبت کن
فردا شد و ما اماده شده بودیم بریم خونه عموم و حسن هم تو خیابون منتتظر ما من خیلی استرس داشتم ک مادرم باهاش دعوا نکنه اما چیکار باید میکردیم...!
ما سوار تاکسی شدیم حسن هم ی تاکسی گفت پشت بند ما حرکت کرد رسیدیم سر کوچه عموم حسن مادرمو صدا زد من از بس ترسیدم بدو بدو رفتم تو حیاط خونه عموم و نموندم اونا چی میخان بگن