2777
2789
عنوان

عشق پاییزی من

454 بازدید | 29 پست

داستان رندگی خودمه تو تایپیکام هس 

ادامشو اینجا مینویسم....

حسن و استاد دانشگاه اومدن شام خونه ما 

و تا استاد حرف خاستگاری رو مطرح کرد بابام خیلی جدی و بدون فکر گفت ک ن من دختر ب شهر غریب نمیدم ما رسم نداریم دختر ب کسی ک نمیشناسیم بدیم بهشون گفت ک صدبار دیگه ام بیایین جواب من نه هست 

اون شب اونا رفتن و حسن خیلی ناراحت از برخورد بابام 

اما هنوز امیدشو از دست نداده بود میگفت اینقد میام تا راضی بشه ولی نمیدونست ک بابایی من حرفش حرفه 

زمستون بود ما قراره های عاشقانه تو کوچه باغ نزدیک خونمون داشتیم کوچه باغی ک پر از زندگی و عشق و ارامش بود 

بعد جواب پدرم من هر روز گریه میکردم اینقد حالم بد شد تا یه روز مجبور شدم ب خانوادم بگم حسنو میخام تا شاید راضی بشن ما ازدواج کنیم

هستین ادامشو بگم؟؟؟

درخواست ندین قبول نمیکنم

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

حسن با یکی از فامیلامون دوست بود و از طریق خاست بابامو راضی کنه 

استاد هم هر روز زنگ میزد بهش تا بابام راضی بشع

تقریبا تا دو ماه اینا هر روز یکیو فرستادن نشد ک نشد 

یه روز از دانشگاه بزگشته بودم نشسته بودم کنار بخاری مادرم شرو کرد ب دغوا ک تو ابروی مارو بردی ب پسره بگو دست از سر ما برداره

فردای اون روز دهه فاطمیه بود و حسن میگفت اینبار میخام با مادرت صحبت کنم ک با بابات حرف بزنه اجازه بده ما بیاییم خاستگاری من گفتم ن بی فایدس حسن اما اصرار کرد ک باید با مادرت حرف بزنم گفتم ما فردا نذر خونه عموم دعوتیم بخاطر شهادت حضرت زهرا اگ تونستی بیا سر کوچه ما هر وقت از خونه اومدیم بیرون بیا و با مادرم صحبت کن 

فردا شد و ما اماده شده بودیم بریم خونه عموم و حسن هم تو خیابون منتتظر ما من خیلی استرس داشتم ک مادرم باهاش دعوا نکنه اما چیکار باید میکردیم...!

ما سوار تاکسی شدیم حسن هم ی تاکسی گفت پشت بند ما حرکت کرد  رسیدیم سر کوچه عموم حسن مادرمو صدا زد من از بس ترسیدم بدو بدو رفتم تو حیاط خونه عموم و نموندم اونا چی میخان بگن

درخواست ندین قبول نمیکنم

چند دقیقه بعدش مادرم عصبانی اومد تو و تا اخر محلس با من حرفی نزد و غروب بزکشتیم خونه

فردا صبحش عین هميشه منو مادرم خونه تنها بودیم و مادرم شرو کرد ب گریه کردن ک چرا ب پسره اجازه دادی بیاد بامن حرف بزنه حاضرم تو بمیری ولی تورو ب اون نمیدم

و فحش و فحش و فحش دیگه کم کم داشتم عقلمو از دست این همه سرزنش از دست ميدادم چون من کاری نکرده بودم ک بخام بخاطرش اینقد سرزنش و سرکوفت بخورم رفتم کلی قرص برداشتم و خوردم و ب حسن پیام دادم بیاد کوچه باغ همیشگی

درخواست ندین قبول نمیکنم

تو راه احساس میکردم توی سرم یه وزنه گذاشتن نمیتونستم دیگه راه برم

حسن عین همیشه مرتب و تمیز و با لباس سفید مرتبش خیلی مهربون داشت میومد سمت من ک دیگه غش کردمو از هوش رفتم

درخواست ندین قبول نمیکنم

حسن منو برد بیمارستان و گفت پشت میمونم من گفتم ن برو خانوادم بیاد تورو زنده نمیزارن  ب داداش بزرگم زنگ زدم ک بییمارستان هستم منو بردن و معدمو شستشو دادن 

از پزشک قانونی اومدن بازرسی و دلیل خودکشی رو ازم پرسیدن و بعدش از بابام تعهد گرفتن ک رضایت بده ب ازدواج ما بابام تعهد داد ک رضایت میده من اون شب بيمارستان بستری موندم

و فرداش مرخص شدم حالم خیلی بد بود اینبار همه خانوادم اومدن و سرزنشم کردن بابامم گفت اینبار پسره رو این دوربرا ببینم خونشو میریزم فکرشو از سرت بیرون بنداز. و سکوت کرده بودم و هیچی نمیگفتم

شب شد و از حسن خبری نبود بهش پیام دادم حالم خوب نیس فردا بیا کوچه باغ ببینمت گفت ن نمیتونم بیام بلیط گرفتم برای فردا شب برگردم شهرمون

درخواست ندین قبول نمیکنم

دلم نمی‌خواست اصلا همچین چیزی بشنوم چون تو همچین وضعیتیم خودمم

سعیتو بکن ما کوتاهی کردیم ک نشد 

الانم شوهرم و دوست دارم باهم دوست بودیم اما هیچکسی نمیتونه جای حسنو تو قلبم بگیره اون فرشته بود💔

درخواست ندین قبول نمیکنم

سعیتو بکن ما کوتاهی کردیم ک نشد الانم شوهرم و دوست دارم باهم دوست بودیم اما هیچکسی نمیتونه جای حسنو ...

تمام تلاشمو دوتایی داریم میکنیم که تنها ایرادی که میگیرن راه دور باشه و اونم داریم تلاش می‌کنیم بعد چندسال برگردیم شهر خودم ولی خب نمی‌دونم واقعا

دعا کن از پسش بربیایم

تمام تلاشمو دوتایی داریم میکنیم که تنها ایرادی که میگیرن راه دور باشه و اونم داریم تلاش می‌کنیم بعد ...

چون از یه شهر دیگس پدرت مخالفت میکنه؟

درخواست ندین قبول نمیکنم

شما از نظر مسافت چقدر فاصله داشتینکلن دوتا استان متفاوت یا هم استانی؟

کلا یک روز کامل فاصلع داشت شهرامون 

اما حسن تو شهر ما درس میخوند 

کلا تو فرهنگ متفاوت بودیم پدرم راضی نشد

درخواست ندین قبول نمیکنم

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز