اولش خونه دوست همسرم رفتیم بعد شبش پسر صابخونه به همسرم گفت بریم بیرون همسرمم کلی تیپ زدن و رفتن بعد دیر آمدن ساعت نزدیک پنج صبح دیگه آمد بیدارم کرد اون موقع من با عصبانیت پسش زدم خوابیدم روز بعدش بهم گفت منو برده یه جای که همه مشروب خوردن و کلا جای بدی بوده اسمشم فککنم آپادانا خلاصه خودش اهل این چیزا نیس و نخورده بود روز بعدش رفتیم هتل چند روزی موندیم بعد رفتیم شهر بازی یه خانم اونجا بود یهو نگا همسرم بهش رفت خیلی نگاهش کرد من ناراحت شدم اما بهش اونشب چیزی نگفتم هتل رفتیم گفتم دلیل است همه نگا چی بود گفت هیچی من از سر کنجکاوی نگا کردم و منظوری نداشتم دیگه هم تکرار نمیشه منم کشش ندادم بعدش برگشتیم شهرمون دیشب فیلم میدیدیم.فاز مهربونی گرفت که بخاطر تو از خدا تشکر میکنم و این حرفا بهش گفتم چیزی که ازم پنهون نمیکنی اولش نگفت بعد گفت اونشب که با اون پسر دوستم بیرون رفتم اونجا یه خانمی بوده که هی بهم اشاره کرده که بیا بیرون و اینکه منم چندباری نگا کردم از روی کنجکاوی چیز دیگه اینبودهو شبی که شهر بازی رفتیم هم اون که نگا کردم همون خانم بوده من برا همین چشمخورده شناختم و همین بوده من خیلی ناراحت شدم چون همسرمم عادت داره همیشه نگا میکنه و بار ها هم بخاطرش بحثمون شده دیشب گفتم اگه تو نگا نمیکردی کسی جرأت نمیکرد نگا کنه یا هرچی خلاصه گفت نمیکنم دیگه قسمخورد و قول داد هرچند به دلم نمیشینه حرفاش ولی نمیدونم چرفتاری کنم دیگه لطفاً حوصله داشتین بخونید راهنماییم کنید
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
والله انقدر دختر ها پلنگ و جلف شدند منم که زنم گاهی چشمم خیره میشه امروز تو بازار یه زن پشتش اندازه دوتا بادکنک بود عمل کرده بود داده بود بالا خودم که نگاه کردم هیچ به شوهرمم گفتم اینو ببین