تازه دانشگاه قبول شده بودم هم دانشگاهی بودیم کلاسش روبروی کلاس ما بود وقتی با دوستام میرفتم تو سالن یهو میدیدم محو من شده و خجالت میکشیدم مبرفتم داخل کلاس بخاطر یه پروژه ای داخل یک گروه ان لاین باهم بودیم و کم کم چت شروع شد
کم کم یجوری وابسته هم شده بودیم ک همه تو دانشکده از دوست داشتن ما حرف میزدن
از هر نظر مرد خوبی بود
متین عاقل صبور مهربون و با حیا
جر احترام چیزی ازش نمیشنیدم
یسال گذشت و کم کم اسرارش برای خواستگاری شرو شد
منم خانوادم بینهایت یک خانواده مذهبی و تعصبی ک ازدواج با دوستی رو قبول نداشتن چون سنمم کم بود و خانوادم سختگير خیلی استرس داشتم حسن بیاد خاستگاریم
هستین بقیشو بزازم؟؟؟